دوباره کاملا امیدم را از دست دادم. کاش این دعواهای اخیر اصلا رخ نمیداد که امیدوار بشوم. متن ایمیل را به کمک یکی از دوستانم تنظیم کردم ولی میدانم هیچوقت جسارت فرستادنش را نخواهم داشت. بر فرض هم که فرستادم تا الان که بخت یارم نبوده معلوم است چهطور پیش میرود. همین گوشهٔ دنیا از بیکسی و در بیحاصلی خواهم مرد.
نوشته شده توسط هاجر در چهارشنبه بیست و پنجم خرداد ۱۴۰۱ |
برچسب:
نویسنده: مریم طاهری
جشن دانشآموختگی مفصل خوش گذشت بر خلاف تصور و پیشبینیام از اینکه رفتم پشیمان نشدم. منتها چنانکه همیشه بوده عمر خوشی کوتاه است دو روز خوش بودم از دو اتفاق که آن روز رخ داد شاید بنا به محرومیت هیجانی و شاید برای اینکه سالها بود مسیر سخت سربالا را گز کردن حتی کوچکترین حاصلی محض دلخوشی و تفریح هم نداشت احساس کردم آن روز فقط کمی دوست داشته شدم تصمیم گرفتم ارزش دوستی را بدانم و دوستیهایم را بااینوجود که بنظر میرسد استعدادش را ندارم حفظ کنم و بعد امروز دوباره چیزی که موجب وحشتم میشود تکرار شد. در اینجا حس میکنم کنترل روی زندگیام ندارم و این آنقدر مرا میهراساند که بالکل از کار میافتم. در این موضوعات تسلط ندارم و از اختیار من بیرون است. وحشت میکنم. خودم خودم را تسلی میدهم واز این شکل تنهاییام به ستوه میآیم. خسته شدم ازاینکه تنها کسی که درد مرا میدانست و میفهمید خودم بودم. به هیچکس هیچگاه نگفتم چون گفتناش میشکندم (مگر با همان دکتری که قراردادش با دانشگاه تمام شد و مرا به حال خود رها کرد خیال میکردم برایش بیشتر از یک مراجع شدهام و موضوع برای او هم مهم است فکر میکردم نمیخواهد در این اوضاع که به نظر او هم ترسناک میآمد و با دانش و بلدیاش راهی برایش نداشت تنها بمانم، نفهمیدم من خیالاتی شده بودم یا او خوب وانمود میکرد یا واقعا برایش اهمیت داشت دو خط نوشت و خداحافظی کرد و دوباره من ماندم و خودم) در این تنگنا میترسم آخر سر همان بشود که نباید. مجبور باشم همه چیزی که برایش در سهسال گذشته تلاش شبانهروزی کردهام و از شش هفت سال پیش به این طرف ذرهذره و باسختی شدهام را ان
برچسب:
نویسنده: مریم طاهری